على اكبر دهخدا
802
امثال و حكم ( فارسى )
دل هر ذره را كه بشكافى * آفتابيش در ميان بينى . هاتف . در هيچكس به چشم حقارت نظر مكن * تا در تو هم بديدهء تحقير ننگرند . ( . . . زيرا كه هركه هست ز درويش و پادشاه * چون نيك بنگرى ز يكى اصل و گوهرند تفصيل پس ميانهء اين هر دو جنس چيست * در خورد و خواب چون همه باهم برابرند . ) خواجه عبد اللّه انصارى رجوع به : در دايره هيچ . . . ، و رجوع به : الناس من جهة التمثال . . . ، شود . دريا به دهان سگ نجس كى گردد ؟ تمثل : كى شود خورشيد از پف منطمس * كى شود دريا بپوز سگ نجس . مولوى . درياب ضعيفان را در وقت توانائى * ( دائم گل اين بستان شاداب نميماند . . . ) حافظ . درياب كنونكه نعمتت هست بدست * كين نعمت و ملك ميرود دست بدست . سعدى . نظير : در طبع جهان اگر وفائى بودى * نوبت به تو خود نيامدى از دگران . خيام . بنوبتند ملوك اندر اين سپنج سراى * كنونكه نوبت تست اى ملك بعدل گراى . سعدى . هركسى پنج روزه نوبت اوست . دريا بوجود خويش موجى دارد * خس پندارد كه اين كشاكش با اوست . واعظ قزوينى . دريا درنهد در قعر و خاشاك آورد بر سر . * ( مرا مدح تو بر جان و از آن ديگران بر لب كه . . . ) مختارى . دريا را به ساغر تهى نتوان كرد . تمثل : بگرستم زار پيش آن كام و هوا * گفتا مگرى پند همى داد مرا پنداشت مگر كاب نماند فردا * نتوان كردن تهى بساغر دريا . فرخى . دريا را بكيل پيمودن نتوان . شبيه : نشايد باد را دربر گرفتن * نه دريا را بمشتى برگرفتن . ويس و رامين . دريا هرگز نبود بىنهنگ . * ( مردم روزى نبود بىحسود . . . ) مسعود سعد . در يتيم را همه كس مشترى بود * ( او گوهر است گو صدفش در ميان مباش . . . ) سعدى . دريده درفش و نگونسار كوش . * ( بشد خسته از جنگ فرفوريوس . . . ) فردوسى . دريده سليح و گسسته كمر . * ( شكستهدل و دست و بر خاك سر . . . ) فردوسى . دريغا كه بيما بسى روزگار * برويد گل و بشكفد نوبهار . سعدى . دريغ از راه دور و رنج بسيار * ( بگو خواهر بغم گشتم گرفتار . . . ) نقل از شبيه على اكبر عليه السلام . دريغ از لفظ نغز و شعر نيكو * يباد خط مشكين ، قد شمشاد گشائى عقد لفظ از گردن عقل * كنى خلخال ساق سرو نوشاد . آقاى حاج